(انتشارات اول و آخر ( چاپ و فروش کتاب معماری

میدان انقلاب- کوچه جنتی(مترو)- بن بست فرسار-پلاک 3 -واحد 1 -66127266-66127083

روانشناسی هنر

سخن گفتن از جامعه شناسی و روانشناسی هنر با توجه به گستردگی مضامین موجود در این حوزه ها و همچنین میان رشته ای بودن آنها، کاری آسان نیست


. در این نوشتار مهمترین نکاتی که در این دو گستره معرفتی بسط می یابند، به بحث گذاشته می شوند.

1) روانشناسی هنر: این شاخه میان رشته ای در باب ادراک، فهم و مشخصات هنر و تولید آن سخن می گوید. به صورت خاص، روانشناسی هنر به روانشناسی ساختاری و محیطی تقسیم می شود. روانشناسی ساختاری بیشتر به ویژگیهای ذهن هنگام تولید یا ارتباط با کار هنری اشاره می کنند، در حالی که روانشناسی محیطی به شرایط محیطی می اندیشد که بر روان هنرمند اثر می گذارند یا هنرمند بر این شرایط تأثیر می گذارد.
کارهای «تئودور لیپز» نقشی مؤثر در اوان گسترش مفهوم روانشناسی هنر یعنی در اوایل قرن بیستم ایفا کردند. او تلاش کرد مفهوم «همدلی» را تحلیل مفهومی کند و همین مفهوم، بعدها یکی از مفاهیم مهم روانشناسی هنر شد.
در یک معنای تخصصی و خاص تر، چیزی به نام روانشناسی هنر وجود ندارد، زیرا برخلاف دیگر شاخه های روانشناسی که برنامه دانشگاهی مدونی دارند، در این عرصه چیز چندانی موجود نیست. با این همه، ادبیاتی گسترده در این زمینه موجود است و این ادبیات چه متخصصان و چه غیرمتخصصان را به خود جلب کرده است. همه افرادی که به موسیقی، معماری، نقاشی، مجسمه سازی و دیگر شاخه های هنری علاقمندند، این مضامین روانشناسی را جدی می گیرند.
آموزه هایی کلی که بیشتر کارهای روانشناسی هنر را هدایت می کنند، بدین قرارند:
الف) هنر امری ادراکی است، بنابراین با توجه به مضمون ادراکات قابل بررسی است.
ب) هنر یک پیوستگی فرهنگی را نشان می دهد و با فهم هنر می توان این پیوستگی فرهنگی را درک کرد.
ج) تولید هنری فعالیتی معنادار است و با آن می توان خلاقیت انسانی را درک نمود.
روانشناسی هنر برخلاف جریانی گسترش یافت که در قرن نوزدهم قصد داشت به صورت فیلسوفانه ماهیت زیبایی و مابعدالطبیعه آن را فهم کند. برای بیشتر روانشناسان، زیبایی از جهت فرهنگی و اجتماعی فهم می شد. این روانشناسی همچنین علیه پدیدارشناسی هوسرلی قد علم کرد که حکمی هنجاری در باب معنا صادر نمی کرد. بیشتر شاخه های روانشناسی هنر بر اولویت آگاهی دست می گذاشتند، اما عده ای هم بر ضمیر ناخودآگاه تأکید می کردند. کلاً آنها که به روانشناسی هنر علاقه مند بودند، دیدی مثبت نسبت به هنر و معنای آن داشتند و این موضوع، آنها را از تلقی «فروید» از هنر جدا می کرد.
یکی از اولین افرادی که در تاریخ روانشناسی هنر ظهور کرد «هنریش ولفلین» بود که تقریباً از نیمه قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم می زیست و منتقد و مورخ هنری بود که کتابی در باب «روانشناسی هنر معماری» نگاشت و تلاش کرد نشان دهد معماری می تواند با توجه به یک روانشناسی صرف فهم شود و این برخلاف دیدگاهی تاریخی نسبت به معماری بود.
چهره مهم دیگر در تاریخ روانشناسی هنر «ویلهلم ورینگر» بود که یکی از اولیه ترین نظریه ها در باب توجیه هنر اکسپرسیونیستی را ارائه کرد. «ریچارد مولر فرینفلد» نظریه پرداز مهم دیگر در این زمینه بود.
هنرمندان زیاد دیگری این شاخه را به پیش بردند که «نوام گابو»، «پائول کلی»، «واسیلی کاندینسکی»، «جوزف آلبرتس» و «گئورگی کپس»، جزو این افراد به شمار می آیند. نظریه پرداز فیلم معروف فرانسوی «اندره مالراکس» هم به این موضوع علاقه مند بود و کتاب «روانشناسی هنر» را به رشته تحریر در آورد.
گرچه این شاخه در آلمان شروع شد، افرادی چون کلیو بل و هربرت رید در انگلستان و فرانسه و آمریکا به این فعالیت ادامه دادند.
در آمریکا، بیشترین تأثیر را در این زمینه «جان دیویی» گذاشت. وی کتاب «هنر به مثابه تجربه» را در سال 1934 منشتر کرد و مبنای تجدید نظر در زمینه آموزش همه مقاطع تحصیلی شد. «مانوئل بارکان» هم که از دیوئی متأثر بود، کتابی با عنوان «مبانی آموزش هنر» نگاشت و راه دیوئی را ادامه داد. به نظر بارکان، آموزش هنری کودکان، آنها را آماده زندگی در یک جامعه دموکراتیک می کند.
رشد روانشناسی هنر در دهه های 1950 تا 1970، با رشد تاریخ هنر همراه بود. در این زمینه «روانشناسی گشتالت» هم که دیدگاهی کل گرایانه را در روانشناسی پیگیری می کرد، به کمک روانشناسی هنر آمد. کارهای «رودولف ارنهیم» بخصوص کتاب مهمش «به سوی روانشاسی هنر» در این زمینه تأثیرهای بسزایی گذاشتند. در این منظومه، «هنر درمانی» نیز مطرح شد. بحث فروش آثار هنری روانشناسی هنر را بجد مطرح کرد و به این موضوع پرداخت که مخاطبان هنری واجد چه ذائقه هایی هستند.
روانشناسی هنر همان طور که گفتیم، با روانشناسی فرویدی با چالشی جدی روبرو شد . با این همه، کارهای «یونگ» نقشی مثبت برای هنر قایل بود. او باور داشت که محتویات ضمیر ناخودآگاه و ضمیر جمعی می توانند از راه هنر و دیگر بیانها به ظهور برسند.
در دهه 1970 میلادی بحث روانشناسی هنر در دانشگاهها رواج یافت و هنرمندان به بحثهای روانشناسی هنر علاقه مند شدند. «کارهای هوسرل»، «ویتگنشتاین» و «دریدا» هم در این شاخه با جدیت به فعالیت ادامه می دادند.


2) در «جامعه شناسی هنر» مضامینی مثل وضعیت اجتماعی، پایگاه اقتصادی، مخاطب و منزلت اجتماعی هنرمند مورد مطالعه قرار می گیرند. در این گونه جامعه شناسی، مضمون هنر بدین معناست که کدام طبقه اجتماعی یا اعتقادی به هنرمند سوژه الهام کرده اند و نیز بررسی می کند هنرمند زندگی کدام یک از این طبقات را به تصویر می کشد. با این همه، حجم اندکی از مباحثی که در جامعه شناسی مورد توجهند، به جامعه شناسی هنر می پردازند. برخی از پژوهشگران معتقدند تنها 5 درصد از حجم ادبیات جامعه شناسی به جامعه شناسی هنر اختصاص دارد و این حجم هم البته بیشتر حالت مقدماتی و معرفی گونه دارند.
مسائل و مضامین مهم و پرمناقشه ای در زمینه نسبت هنر و هنرمند از یک سو و جامعه از سوی دیگر مطرحند. در اینجا، به تعدادی از این مضامین که می توانند روح حاکم بر جامعه شناسی هنر و هنرمند را نشان دهند، اشاره می کنیم.
از جمله این مضامین بحث القا در هنر است. این بحث از دو قابل طرح است. اول آنکه هنر و هنرمند از چه مجرایی تحت تأثیر قرار می گیرد و دوم اینکه هنرمند چگونه و با چه مکانیسمی می تواند ارزشهایی را به جامعه القا نماید. در هر دو این بحثها، حرف و حدیثهای زیادی در جامعه شناسی هنر وجود دارد. البته، بحث القا در ذیل مفهوم دیگری به نام تأثیرپذیری هنر و هنرمند از جامعه و فرهنگ قابل طرح است.
البته، هرگونه تأثیرپذیری قابل رد و انکار نیست. آن تأثیرپذیری مورد نکوهش قرار می گیرد که اثرهای منفی و غیرموجهی به بار می آورد. همین نکته بحث مهم رابطه هنر و هنرمند با فرهنگ و جامعه را طرح می کند. این نکته نیز از محورهای دیگری است که در جامعه شناسی هنر مورد توجه قرار می گیرد. بر طبق دیدگاه «مارکسی» هنرمند تنها می تواند از منافع طبقه و گروه خود حمایت کند و او تنها بازتاب اندیشه ها و آرای طبقه اقتصادی خود است، اما جامعه شناسی هنر در عصر ما نظریه های دقیقتر و جدی تری را ارائه داده است. اینجاست که بسیاری از جامعه شناسان هنر، هم دیدگاه انتشار را مطرح می کنند و هم دیدگاههای اقناع و استفاده و وخوشایندی را. بر اساس «نظریه انتشار» ، استقبال از یک اثر هنری تا حدود زیادی می تواند تحت تأثیر فرایندهای انتشار قرار گیرد. نظریه دیگر، «نظریه اقناع» است که پذیرش را به قدرت اقناع برمی گرداند. «نظریه استفاده و خوشایندی» هم کارآمدی و احساس رضایت از اثر هنری را عامل اصلی پذیرش آن می داند.
بحث مهم دیگر جامعه شناسی هنر، بحث «نسبت هنرمند و سیاست» است که این موضوع سیاستهای کلان فرهنگی را در نظر دارد و سعی می کند این سیاستها را با مکانیسمهای مختلف چون برگزاری جشنواره ها و همچنین اعطای جوایز گوناگون، هدایت کند.
ارتباط طیف هنرمندان با نخبگان عرصه های دیگر هم در جامعه شناسی هنر مورد توجه قرار می گیرد. در این میان، هنرمندان بیشتر به عنوان مصرف کنندگان دستاوردهای علوم و معارف دیگر مطرحند؛ هرچند خود زمینه و بستری فراهم می کنند که دیگران در باب آنها سخن بگویند. همان طور که جامعه شناسی، روانشناسی، تاریخ، مدیریت و علم سیاست از آنها بسیار سخن گفته و می گویند.
تغییری که هنر در ارزشها و هنجارهای اجتماعی ایجاد می کند، موضوع قابل توجه دیگری است. به طور مثال، جامعه شناسان هم اکنون از این سخن می گویند که موسیقی پاپ جوانان را به گونه ای دیگر بار آورده و ارزشها و هنجارهای دیگری را گسترش داده است.
3) ما در دیار خود واجد یک سنت هنری ژرف و پرپیشینه هستیم. آنچه با عنوان هنر ایرانی- اسلامی از آن یاد می شود، هم از آموزه های اسلامی سرشار است و هم از زیست محیط ما نسب برده است. برای بررسی روانشناسانه و جامعه شناسانه این سنت، البته باید شکافهای مهم تاریخی را مدنظر داشت. بسیاری از پژوهشگران به درستی تصریح کرده اند انسان جدید در برخی از ویژگیها به کلی با انسان قدیم متفاوت است. انسان جدید در طبیعت دست می برد، در حالی که بشر قدیم به تفسیر آن راضی و خشنود است. انسان جدید به فهم، نقد را هم اضافه می کند در حالی که انسان قدیم به فهم، ارجی بیش از نقد می دهد. انسان جدید، دنیا محور است؛ در حالی که انسان قدیم دنیا را مزرعه آخرت قلمداد می کند و عاقبت اینکه انسان جدید نوجوست و به آینده توجه دارد، در حالی که انسان قدیم بر سنتها بسیار تکیه و تمرکز دارد. همه این نکات در هنگام بررسی یک سنت هنری که در تاریخ وجود دارد، باید مورد توجه قرار گیرد. ما هم اگر می خواهیم بررسی دقیقی از سنت هنری خود ارائه کنیم و به تصویری نزدیک به واقع از آن دست یابیم، باید با تکیه بر این مؤلفه ها، به سراغ آن برویم. ما ایرانیان مسلمان البته برای فهم و درک این سنت با مشکلات زیادی روبرو نیستیم، زیرا هنوز هم در این سنت زندگی می کنیم و نفس می کشیم. اما هنگامی که واکاویی غربی را در باب هنر ایرانی- اسلامی می یابیم، پی می بریم که خیلی وقتها آنها با توجه به ذهنیت خود به سراغ این سنت رفته اند. این نکته یکی از مواردی است که «ادوارد سعید» در کتاب معروف خود «شرق شناسی» خواهان توجه دادن بدان است. به تعبیردیگر، جامعه شناسی و روانشناسی هنر اگر خواهان آن است که دیدی نزدیک به واقع از تحولات هنر اسلامی به دست آورند، باید به این گسستهای معرفتی و انسان شناختی توجه وافر معطوف دارند.

+   پویا ریاضی خواه ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir